آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

113.اولین تنهایی!

1392/2/20 2:20
نویسنده : مامان آرام
153 بازدید
اشتراک گذاری

امروز یعنی دیروز! عروسی مرتضی خاله زری بابا مرتضی بود ... تصمیم گرفتم نبرمت که اذیت نشی ... تصمیم سختی بود ... تا حالا بیشتر از 2-3 ساعت ازت دور نبودم تازه دوریت هم خیلی دور نبود:دی همین دور و برا بودم و حداکثر 15 دقیقه باهات فاصله داشتم. ولی عروسی اینا احمدآباد مستوفی بود! نمیدونم جا قحط بود؟ خوب سمت شرق میگرفتین! خونتونم که همینوره! خلاصه که از حدودای 3 که رفتم ارایشگاه ندیدمت تا الان که اومدیم خونه و هی بوست کردم تکونم نخوردی! مامانی میگه حتی بهونه مون رو هم نگرفتی! دستت درد نکنه! منو بگو چقدر دلم پیشت بود! در هر حال دوستت دارم:*

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

فرناز مامی علی
20 اردیبهشت 92 12:57
ای جانم تکونم نخوردهههه.....آرام نبودی دپرس بوده بچه ..من که علی رو میزارم پیس مامانم میرم جایی هیچی نمیگه تنهایی ولی تا منو میبینه شیطونیاش شروع میشه ...




من وقتی اومدم خواب بود:دی دیگه نرسید به شیطونی
زهرا
20 اردیبهشت 92 14:35
بیخودی دلگیر نشو آرام جون ,احتمالا دورش پر بوده ...

یه زمانی میرسه که مدت هاااااااااا باید انتظار بکشیم تا ببینیمشون !

نه بابا دلگیر نشدم ... آخه قبلا دلش تنگ میشد حالا دیگه نمیشه! بچه م بزرگ شده!
صبا
21 اردیبهشت 92 12:53
باور میکنی بعضی وقتها ایسا هم همینطوره؟؟
یه موقع مجبوری!ایسارو خونه مامان بزگش میزاره واسه اینکه مثلا کار براش پیش میاد
اصلا این ایساجونی نمیگه مامانم کووووو!
فقط بعضی وقتها میگه مامانی مامانی
البته شایدم بهونه سمیه رو بگیره اونا از قصد بهمون نگن!!!


والا همين ديروزش كه رفتم آرايشگاه مامان گفت بغض كرده بود ، خودم اونجا همش دلم شور ميزد اين خانوم اصلا ما رو حساب نكردن جيگر اين آيسا خانومو
(ainaz(amitis
22 اردیبهشت 92 12:52
ای جوووووووووووووووووووونم .عسیس دلم . بچمون انقد درکش بالاس و خاااااااااانووومه ک نمیخواد یه وقتایی ک تهنا میمونه مامانیش دلش شور بزنه و دلش پیشش باشه و بهش خوش نگذره


چه تعبيرهاى خوبى ميكنين برام مرسى بوووووووووووس