113.اولین تنهایی!
امروز یعنی دیروز! عروسی مرتضی خاله زری بابا مرتضی بود ... تصمیم گرفتم نبرمت که اذیت نشی ... تصمیم سختی بود ... تا حالا بیشتر از 2-3 ساعت ازت دور نبودم تازه دوریت هم خیلی دور نبود:دی همین دور و برا بودم و حداکثر 15 دقیقه باهات فاصله داشتم. ولی عروسی اینا احمدآباد مستوفی بود! نمیدونم جا قحط بود؟ خوب سمت شرق میگرفتین! خونتونم که همینوره! خلاصه که از حدودای 3 که رفتم ارایشگاه ندیدمت تا الان که اومدیم خونه و هی بوست کردم تکونم نخوردی! مامانی میگه حتی بهونه مون رو هم نگرفتی! دستت درد نکنه! منو بگو چقدر دلم پیشت بود! در هر حال دوستت دارم:*
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


113.اولین تنهایی!
